نظرات ()توی سالن غلغله ای بود.جیغ و سوت و کف به همراه رقص نور. میکروفون را در دستش جابه جا کرد و ناگهان خم شد و سرش را کج گرفت:
-وقتی چشای نازت تو زندگیم می بارن
انگار برای دلم حرفای تازه دارن
چند دختر جوان از شدت هیجان با چشم گریان هجوم آورده بودند به طرف سن. دست یکی شان کاغذ و خودکار بود.نیروهای حراست سالن جلوی دخترها را گرفته بودند و دخترها التماس می کردند.یک زن میانسال و محترم به آرامی از کنار ماموران حراست گذشت و دسته گلی را به طرفش دراز کرد .خم شددسته گل را گرفت و بعد دو قدم عقب عقب رفت و ناگهان یک دور دور خودش چرخید :
-دیگه برو برو برو دیوونه دل من عاشقت شد
ای وای بگین نره نره بمونه هنوز یه خرده مونده!
در سالن انگار زلزله آمد.صدای سوت و کف و جیغ سالن را تکان می داد. یکی از دختران که مشغول کلنجار با نیروهای حراست بود از حال رفت.ناگهان تمامی بدنش یخ کرد.وقتی دست از خواندن کشید.سالن را سکوت فرا گرفت.آب، یخ شده بود. دو ضربه به در خورد: -ننه! داری چکار می کنی این دوش گرفتن تو تموم نشد!؟
نظرات ()سلام من مصطفی هستم !
قرار است از امروز برای شما دوستان عزیز مطالب مختلف و جالب و طنز و ... بزارم !
نظرات ()
نظرات ()