مصطفی

سوال از بوش !
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
 

سوال از بوش
جورج بوش در بازدید از یک مدرسه ابتدایی، وارد یک کلاس می شود و به بچه ها می گوید که می توانند هر سووالی دارند از او بپرسند یک پسر بچه دستش را بلند می کند.
جورج بوش می پرسد: اسمت چیه، کوچولو ؟
اسمم بیلی است و سه تا سووال دارم
سووال هایت را بپرس عزیزم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟
دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟
سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟
همان لحظه زنگ تفریح می خورد و جورج بوش می گوید که بعد از زنگ تفریح به سووال و جواب ادامه می دهد. بعد از زنگ تفریح یک پسر بچه دیگر دستش را بلند می کند .
جورج بوش از او می پرسد: اسمت چیه، کوچولو؟
اسمم جانی است و پنج تا سووال دارم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟
دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟
سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟
چهارم، چرا زنگ تفریح بیست دقیقه زودتر خورد؟
پنجم، بیلی کجاست؟

باهوش ترین رئیس جمهور دنیا
هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد.
زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت : من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید .
برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید.
جورج بوش هم یک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید .
فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم…
پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده …
پسر بچه گفت: احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون …

 
comment نظرات ()
 
طنز
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
 

توی سالن غلغله ای بود.جیغ و سوت و کف به همراه رقص نور. میکروفون را در دستش جابه جا کرد و ناگهان خم شد و سرش را کج گرفت:
-وقتی چشای نازت تو زندگیم می بارن
انگار برای دلم حرفای تازه دارن
چند دختر جوان از شدت هیجان با چشم گریان هجوم آورده بودند به طرف سن. دست یکی شان کاغذ و خودکار بود.نیروهای حراست سالن جلوی دخترها را گرفته بودند و دخترها التماس می کردند.یک زن میانسال و محترم به آرامی از کنار ماموران حراست گذشت و دسته گلی را به طرفش دراز کرد .خم شددسته گل را گرفت و بعد دو قدم عقب عقب رفت و ناگهان یک دور دور خودش چرخید :
-دیگه برو برو برو دیوونه دل من عاشقت شد
ای وای بگین نره نره بمونه هنوز یه خرده مونده!
در سالن انگار زلزله آمد.صدای سوت و کف و جیغ سالن را تکان می داد. یکی از دختران که مشغول کلنجار با نیروهای حراست بود از حال رفت.ناگهان تمامی بدنش یخ کرد.وقتی دست از خواندن کشید.سالن را سکوت فرا گرفت.آب، یخ شده بود. دو ضربه به در خورد: -ننه! داری چکار می کنی این دوش گرفتن تو تموم نشد!؟


 
comment نظرات ()
 
معرفی خودم !
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
 

سلام من مصطفی هستم !

قرار است از امروز برای شما دوستان عزیز مطالب مختلف و جالب و طنز و ... بزارم !

 


 
comment نظرات ()
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()